تاريخ : سه شنبه پنجم اسفند 1393 | 15:12 | نویسنده : مهدی مهدی زاده
 

 بعد مدت ها ...

 

 

قصد تو از امروز وفردا را نمی فهمم

نه!پاسخ سخت معما را نمی فهمم

«من» بی«تو» یا لحن «شما »را یاد می گیرم

یا اینکه هرگز معنی «ما» را نمی فهمم

سهمش تماشا بود اگر از ماهِ شب گیسو

دلشوره ی بی حدّ دریا را نمی فهمم...

آه,آمدی ای عشق...من با دیدنت دیگر

فرق میان زشت وزیبا را نمی فهمم!

گاهی برای عشق باید دل به دریا زد

رفتار یوسف با زلیخا را نمی فهمم

دارایی ام را می فروشم سیب می گیرم

دیگر چرا ناراحتی سارا؟ نمی فهمم!

اینکه کمی دلخور شدی از حرف هایم را

از پاسخ تندوطلبکارانه میفهمم...

هرگز مبادا لحظه ای بی دوست بنشینم

تصویرت از روز مبادا را نمی فهمم

 

                                بهمن 93 _بابل



تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 16:5 | نویسنده : مهدی مهدی زاده
سلام دوستان

سال نو رو تبریک میگم به همتون

امیدوارم سال خوبی داشته باشین

 

 

 

متن آهنگ Keep Holding On از Avril Lavigne

————————————————

You’re not alone

تو تنها نیستی

Together we stand

ما پشت به پشت هم خواهیم ایستاد

I’ll be by your side, you know I’ll take your hand

من در کنارت خواهم بود، میدونی که من کنارت خواهم بود

When it gets cold And it feels like the end

وقتی سرد میشیم و انگار که به آخر خط رسیدیم

There’s no place to go

و جایی برای رفتن نمیمونه

You know I won’t give in

میدونی که من تسلیم نمیشم

No I won’t give in

نه، من تسلیم نمیشم

Keep holding on

طاقت بیار

‘Cause you know we’ll make it through, we’ll make it through

چون خودتم میدونی که ما موفق میشیم، ما موفق میشیم

Just stay strong

تنها کاری که باید بکنی اینه که قوی باشی

‘Cause you know I’m here for you, I’m here for you

چون میدونی که من برای تو اینجام، من برای تو اینجام

There’s nothing you could say

تو چیزی نمیتونستی بگی

Nothing you could do

کاری نمیتونستی بکنی

There’s no other way when it comes to the truth

راهی باقی نمیمونه وقتی به حقیقت می رسی

So keep holding on

طاقت بیار

.....................................................................................................................

 

 

غزلی پیوسته

 

 

 

دوستی های تو با قهر به هم می ریزد

تو که علامه شوی دهر به هم می ریزد

عکس چشمان تو کافیست بیوفتد در آب

حس جاری شدن نهر به هم می ریزد

نظم بابل که به گیسوی تو بند است ...یقین

تار مو دیده شود شهر به هم می ریزد...

شوکران را برسان حال مرا بهتر کن

تلخی قهر تو با زهر به هم می ریزد

کار ما پیش تو گیر است خودت می دانی

دل بیچاره اسیر است خودت می دانی

سهم زاغی که نباشد به فریب آغشته

حسرت و بوی پنیر است خودت می دانی

آن غروری که زمانی قد و بالایی داشت

به خدا خورد و خمیر است خودت می دانی

شاید از حرف و نظر هات پشیمان بشوی

مطمئن باش که دیر است خودت می دانی

دل غم دیده و طوفان زده من دیگر

از تو و از همه سیر است...خودت می دانی

منم و اشک که از حسرت و غم می ریزد

تو که علامه شوی دهر به هم می ریزد

 

فروردین ۹۳

 

 

 

 

 

و یه ترانه!!

با تو خوشبت ِخوشبختم تویی تعبیر رویاهام

باید هرکی که میخوادت بدونه من تورو می خوام..!

بفهمه حال و روزم رو بدونه بی تو دلگیرم

بدونه با تو آرومم بدونه بی تو می میرم

میتونی مهر خوشبختی روی اقبال من باشی

تموم شهر و پر کردم،تو باید مال من باشی

منی که با خیال تو شب و روزامو درگیرم

منی که سختیارم با خیالت ساده می گیرم

گرفتی بار غم هامو رو دوشت، دوستت دارم

تو رو می بوسم و می گم تو گوشت:دوستت دارم

همیشه مهربونی کن تو این روزای تکراری

می دونی دوستت دارم می دونم دوستم داری...



تاريخ : پنجشنبه سی ام آبان 1392 | 23:39 | نویسنده : مهدی مهدی زاده

 

چن روزِکه این بیتو ناخودآگاه  با خودم زمزمه می کنم:

 

                       آن سفر کرده که صدقافله دل هم ره اوست

                    هرکجا هست خدایا به سلامت دارش...

 

                                                      (حافظ)

...............................................................................................

( اینو تو وبلاگ ی دوستی خوندم...)من ک خوشم اومد

 

اتوبوس با سر و صدای زیادی در حرکت بود. یکی از مسافران پیرمردی بود که

دسته گل سرخ بسیار زیبایی در دست داشت.نزدیک او دختر جوانی نشسته

بودکه مرتب به گل های زیبای پیرمرد نگاه می کرد.به نظر می رسید از آنها

خیلی خوشش آمده است.

ساعتی بعد اتوبوس توقف کرد و پیرمرد باید پیاده می شد.پیرمرد بدون

مقدمه چینی دسته گل را  به دختر جوان داد و گفت:


مثل این که شما گل رز دوست دارید . فکر می کنم همسرم هم موافق

باشد که گل ها را به شما بدهم. به او خواهم گفت که این کار را کردم.


دختر جوان گل ها را گرفت خیلی خوشحال شده بود . پیرمرد پیاده شد و

اتوبوس دوباره به راه افتاد

دختر جوان که بیرون را نگاه می کرد ؛ پیرمرد را دید که وارد قبرستان

کنار جاده شد.

...............................................................................................

 

غزل

 

دوست دارم ،اینکه گاهی بحث را کِش می دهی

بوسه هایی را که با اصرار و خواهش می دهی

باد می پیچد به خود از حسرتش !وقتی که تو

دست بر مو می بری ،آن را نوازش می دهی

عطر شالی لای موها ،شرم گل بر گونه ات

چهره ی پاک  پری ها را نمایش  می دهی

شهر ما شاعر فراوان دارد و تقصیر توست!

آنقدر که سوژه ی  ناب سُرایش  می دهی

بابل از تبعض ها خسته است...امّا باز شکر

هستی و این دردها را خوب کاهش می دهی

آنقدر خوبی اگر حاکم شوی بر محکمه

بر تمام مجرمانت حکم بخشش می دهی

ماه زیبای شمالی هستی و هر لحظه ای

بوی دریا،بوی جنگل،بوی (وارش) می دهی

 

 

 

(وارش در گویش مازنی به معنای باران است)



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم مهر 1392 | 22:47 | نویسنده : مهدی مهدی زاده

 

 

کاج و شب و مهتاب و من ِخیره به خون ها

قِل می خورم از مرز جنونم به جنون ها...

دیوانه ترین آدم  شهرم  که رسیدم

از ظاهر ِ آن تبصره بازان به درون ها

با میل خودم زاغ شدم تا ننشینم

در جمعیت ِمحترم ِ بوقلمون ها

ای رود !تو باید بروی رد شوی از خود

مرداب شدی آخر از این مکث و سکون ها

از بخت بدم میوه ی پایین ِدرختم

افتاده ام افسوس میان حلزون ها...

من هرزه گیاهم وسط مزرعه...ای کاش

سیگار شوم، دود شوم بین توتون ها

روزی خبرم دست تو هم می رسد ای دوست

وقتی که نوشتند در آن سطر و ستون ها...

 

 

 

 



تاريخ : شنبه سی ام شهریور 1392 | 22:49 | نویسنده : مهدی مهدی زاده

 

 

وابسته به بارگاه شاهم هستم

دلخوش به قرار  ِگاه گاهم هستم

از خاک وطن شنیده بودم می گفت:

((من کوچکِ حضرت ِرضا هم هستم))

 

 

..........................................................................

شب ها از زور پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود.

جلوی قفس می نشست و با طوطی دردو دل می کرد.اگر داش آکل خواستگاری مرجان

را می کرد،البته مادرش مرجان را به روی دست به او می داد.ولی از طرف دیگر او

نمی خواست پای بند زن و بچه بشود،می خواست آزاد باشد ،همان طوری که بار

آمده بود.بعلاوه پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که به او سپرده شده به زنی

بگیرد،نمک به حرامی خواهد بود.از همه بدتر هرشب صورت خودش را در آیینه نگاه

می کرد.جای جوش خورده ی زخم های قمه،گوشه ی چشم پایین کشیده ی خودش

را برانداز می کرد وبا آهنگ خراشیده ای بلند بلند می گفت:

((شاید مرا دوست نداشته باشد،بلکه شوهر خوشکل و جوان پیدا بکند...

نه،از مردانگی به دور است...او چهارده سال دارد و من چهل سالم است...اما

چه بکنم؟این عشق مرا می کشد...مرجان...تو مرا کشتی...به که بگویم؟مرجان...

عشق تو مرا کشت...!))

 

                                 (داش آکل ـصادق هدایت)

 

.....................................................................................

 

 

میان کوچه ها امروز حالِ دیگری دارد

هوا  هم برخلاف قبل حسّ محشری دارد!

شبیه کودکی تنها که عابر ها به یکدیگرـ

(به چشمش خیره !)می گویند:آیا مادری دارد؟ـ

قدم می زد که بغضش را بپاشد بر خیابانها

برای هضم غم ها مرد راه بهتری دارد

زمانی سر به دیوارو زمانی دست بر زانو

بجز دیوارو زانویش رفیق ِ دیگری دارد؟

مگر طوطی بگوید تا شما باور کنید این را

که داش آکل ندارد غیر (مرجان )دلبری.دارد؟!

چرا باید به پای اعتقاداتش فنا گردد

کسی که در درونش،در مرامش باوری دارد؟

به روی حرف دل پا می گذارد با دلی خون،تا

خودش را از هجوم  طعنه ی مردم بری دارد

"""                      """                     """

صدای  نحس رستم می رسد بر گوش...خوشحال است

بدان امید که این ماجرا هم آخری دارد

 

 

 

 

پ.ن: این پست دعوت ندارد.

پیشاپیش از دوستانی که بدون دعوت سر میزنن و

من و شرمنده ی مهربونیهاشون میکنن ممنونم.

 

 

 



تاريخ : پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 | 19:26 | نویسنده : مهدی مهدی زاده

 

 

 

غم اگر روزی کند در سینه ات اتراق چه؟

پر بگیرد جای قو  در آسمانت  زاغ چه؟

گفته ای خاموش گشته آتش عشقت ،ولی

مانده باشد آتشی روشن درون باغ چه؟

من هوس کردم که مهمانت کنم با قهوه ای

راستی قهوه نمی نوشی تو...چای داغ چه؟

باز هم از باب ِمنطق حکم ها دادی  ولی

مرغ یک پای ِلجوج ِ سینه ی عشّاق چه؟

زیر قولت میزنی!باشد تو زن هستی قبول

پایبندی بر اصول ِساده ی اخلاق چه؟

دل درون سینه دائم بی قراری می کند

عقل راضی می شود،دل؛طفل ِدر قنداق چه؟

می روی امّاخیالت در هوایم جاری است

عطر خوشبویت هنوزم مانده روی طاقچه...

 

 

                            

                       مرداد  92_بابل



تاريخ : یکشنبه سی ام تیر 1392 | 18:17 | نویسنده : مهدی مهدی زاده

 

 

ادوارد سرش را پایین انداخت.

ورونیکا:(( از اینکه دوستت داشته باشند نترس.من از تو هیچ چیز نمی خواهم ,فقط بگذار

دوستت داشته باشم و امشب هم برایت پیانو بنوازم,فقط یکبار دیگر.در عوض فقط یک چیز

 می خواهم,اگر از کسی شنیدی که من دارم میمیرم,مستقیم به بخش من بیا.بگذار به

آرزویم برسم))

ادوارد (بیمار اسکیزوفرنیک) مدت درازی ساکت ماند و ورونیکا فکر کرد باز به دنیای جداگانه اش

وا پس نشسته و تا مدت درازی از آن برنمی گردد.

بعد ادوارد به کوه های دنیای ماورای ویلت(بیمارستان روانی)نگریست و گفت:((اگر می خواهی

بروی ,می توانم تو را ببرم.فقط به من فرصت بده دو بالاپوش و کمی پول بیاورم,بعدمی رویم.))

ورونیکا:((ادوارد زیاد طول نمی کشد.خودت که می دانی.))

ادوارد پاسخی نداد و بی درنگ به داخل ساختمان رفت و با دو بالاپوش برگشت.

_((ورونیکا یک ابدیت طول می کشد بیشتر از تمام روزها و شب هایی که در اینجا گذراندم,

و مدام می کوشیدم آن رویاهای بهشت را از یاد ببرم و تقریبا" آنها را فراموش هم کردم.هرچند

بنظرم میرسد دارند برمی گردند.بیابرویم, دیوانگی کار دیوانه هاست!))

 

 

                                       ( ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد/پائولوکوئلیو)

..........................................................................................................................

 

  برای فیلم (1900)

 

جانش به تو بسته بو...هزارو نهصد

یک ساز شکسته بو...هزارونهصد

ای کاش فقط دقایقی را (آن شب)

پیش تو  نشسته  بو...هزارونهصد

 

...............................................................................................................

 

بارونو زیاد دوس ندارم ,ولی اگه وسط تابستون بباره فرق داره...

با یه غزل بروز میکنم که با حال و هوای این روزای بارونی میخونه

 

 

سردم از دوری ِ تو، مثل کسی در باران

چه قشنگ است که روزی برَسی در باران

باز  آلوچه ی  نوبر  بشود  لبهایت

ترش وشیرین...چه طعم ملسی در باران

صورتت از وسط میله ی مو ها زیباست

ماهِ زیبای ِدرون ِقفسی، در باران

اوج یک روز قشنگ است بدون شک اگر

خنده بر لب برسد هم نفسی در باران

(با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر)*

و گرفتست دهان طعم گسی در باران...

لحظه ها می گذرد با غم و اندوهی تلخ

در دلم شور ِتو،در دل هوسی،در باران...

تو نمی آیی و یک شهر به من می خندد

مانده ام  با چه خیالِ عبثی  در باران

 

 

 

                                               اسفند 91 بابل

 

* مصرعی از (فاضل نظری)



  • قالب میهن بلاگ
  • قالب وبلاگ